|
1-ما روحیه کودکی را از دست داده ایم . کودک بودن، یعنی کنار گذاشتن هر گونه انتقاد و ایراد جویی، لذت بردن از زندگی، سهیم شدن در همه خوبی ها با دیگران ، عشق ورزیدن و خندیدن. ما تصور می کنیم که بالغ شده ایم و دیگر نیازی به آغوش پرمهر مادر نداریم . اما لازم است که دوباره کودک شویم و با همه دوست و مهربان باشیم، نه ایرادجو و وحشت زده. 2-خدایا، متبرکم گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم. به همه عشق بورزم، حتی کسانی که مرا دوست ندارند، درکم نمی کنند، به من آسیب رسانده اند، از من بد گفته اند و ازمن بهره کشی کرده اند. باداکه در هم شرایط و موفقیت های زندگی بخندم و بدانم که در هر چه روی می دهد، رحمت تونهفته است. 3- هنگامی که روزی را آغاز می کنید، در جست و جوی کسی باشید که به نوازشی محبت آمیز، کلامی تسلی بخش یا پیامی تشویق کنند نیاز دارد. زندگی های پیرامون خود را با مرهم عشق و مهربانی نرم کنید.درخشش یک لبخند،همچون خورشید می تواند روحی ار افسرده و دگرگون کند. 4- درقلب انسانها دری وجود دارد که فقط از درون گشوده می شود. ما انسان ها هستیم که می توانیم دررا از درون بگشاییم و اجازه دهیم که خدا وارد شود. در تمامی سالهای عمرمااو بیرون خانه قلبمان استیاده است و برد در می کوبد و اجاره ورود می خواهد چه هنگام این دررا به روی او خواهیم گشود؟ 5- خدا را با هرنامی که برای شما دلنشین است بخوانید. او بی نام است. هرچند قدسیان او را با اسامی بسیار می نامند. با اسامی و اشکال گونا گون آن یگانه ورای نام وشکل کلنجارنروید. خودر را باهمان که برایتان خوشایند است پیوند دهید. و بگذارید دیگران نیز با آن که برایشان دلپذیر است. پیوند برقرار کنند. چون تمامی اشکال ونام هابه سوی او رهنمون می شوند. 6-ما در دنیایی آکنده از صداهای ناهنجار زندگی می کنیم. این همهمه ها همچون غباری به روح ما می چسبد، باید آنهارا در دریای سکوت بشوییم. سکوت پاک می کند،التیام می بخشدو نیرومند می سازد. سکوت آشکار می نماید و مارا با خودمان رو به رو می کند. 7-زمانی که با دشواری و خطر، توهین و رسوایی یا بیماری و مرگ رویارو می شویم باید بدانیم که این گونه تجربیات بدون هدف سرراه ما قرار نمی گیرند و بزرگ ترین آموختنی این رویدادها بازگشت به سوی خداست که همه چیز به وجود او بستگی دارد. اگر فقط به خداوند اعتماد کنیم، او علاوه بر آرام کردن گرداب حوادث به قلب های ما نیز آرامش می بخشد. 8-می گویند شیطان دو ترفند اساسی در به زانو در آوردن آدمی دارد که یکی از آنها نومیدی ست.زیرا زمانی که مایوس می شویم، دست کم مدتی نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم ومفید باشیم. ترفنددیگر، تردید افکندن در وجود انسان هاست تا رشته ایمانشان که آنها را به خدا پیوند می دهد، گسسته شود. پس مراقب باشیم که فریب این دو ترفند شیطان را نخوریم. 9-به راستی که دشوارترین کار شناخت خویشتن است، آن خویشتن حقیقی و واقعی خود! چنان چه سقراط به مریدی که راه درازی را برای یافتن او طی کرده بود،گفت: «تو اشتباه آمده ای برادر من، باور کن من خود سال های سال در جست و جوی سقراط بوده ام، اما هنوز موفق نشده ام که اور بیابم» 10-در تاریکی شب هنگامی که هم خوابیده اند، من محبوبم را می خوانم و او به سوی من می آید. محبوب من با گام هایی نرم و بی صدا می آید. دلارامم همیشه می آید و من با او درد دل می گویم و اوبا من حرف می زند. با داشتن چنین معبودی دیگر به هیچ چیز نیاز ندارم. او همه چیز من است. به راستی که آن واحد یگانه در همه چیز حضور دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط آزاده
|
|
|
![]() | ![]() |
![]() |
![]() |
تربیت مربی کرج وبارش برف