|
نجوای مرد با زن در هبوط بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم بی تو، رنگهای این سرزمین مرا میازارند بی تو، آهوان این صحرا گرگان هارمن اند بی تو،کوهها دیوان سیاه و زشت خفته اند بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه میفشرد ابر کفن سپیدی است که برگورخاکی من گسترده اند و طناب گاهواره ام را ازدست مادرم ربوده اند و گردنم افکنده اند و سرش در چنگ خلیفه ای است که درپس این کوهها شب و روز در کمین من است بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد بی تو،پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند بی تو،سپیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است بی تو، نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار می کند بی تو، من با بهار میمیرم بی تو، من در عطر یاس ها میگریم بی تو، من در شیره هر نبات رنج«هنوز بودن» را وجراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم بی تو، من با هر برگ پاییزی می افتم بی تو، من در چنگ طبیعت تنها میخشکم بی تو، من زندگی را، بودن را ، عشق را ، زیبایی را ، مهربانی پاک خداوندی را از یاد میبرم بی تو، من مرگ را ، پژمردگی را ،نیستی را ، زشتی را نفرین خشمگین خداوندی را ........ بی تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بیکسی، نگهبان سکوتم حباب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی ، سالک را فراموشی ها باغ پژمرده پامال زمستانم. درختان هر کدام قامت دشنامی، پرندگان هر کدام سایه نفرینی، گلها هر کدام خاطره رنجی ، شبح هر صخره ، ابلیسی دیوی، غولی ، گنگ و پرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه ! باران زمزمه گریه در دل من ، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک ،تکرای دعوتی برای خفتن من، شاخه ها غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک همه تلخ ترین یادهای من تلخ ترین یادگارهای من
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 21  توسط آزاده
|
|
|
![]() | ![]() |
![]() |
![]() |
تربیت مربی کرج وبارش برف