|
حیات را نباید قربانی وسیله حیات نمود. جامعه ای که در بلای مرگزای فقر روزگار می گذراند، متشکل از انسانها نیست، بلکه از تابوت های متحرک شکل گرفته است. اساسی ترین عامل شکست انسانیت در دوران ما به شوخی گرفتن و بی اعتنایی به موضوع تعهد است. معمای حیات قابل حل نیست مگر اینکه ابدیت در برابر آن باشد. هیچ عملی بدون عکس العمل در صحنه هستی بوجود نمی آید خواه خوب و خواه زشت. علامه محمد تقی جعفری
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 2  توسط آزاده
|
ماه در اوج آسمان می رود، ومادر گوشه ای ازشب، همچنان به گفت و گوی دست ها گوش فراداده ایم و ساکتیم ودرچشم های هم، یکدیگررا می خوانیم. در چشم های هم ، یکدیگر را می بخشم. ومن همه ی دنیا را ردچشم او می بینم و او همه ی دنیا را درچشم من می بیند وما درچشم های هم ساکتیم و در چشم های هم می شنویم. ودر چشم های هم، یکدیگررا می شناسیم. دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2  توسط آزاده
|
11- برای آسودن، ابتدا باید رها شدن را بیاموزیم.بسیاری از ما دوست داریم که همواره چون کمانی که زه آن به سختی کشیده است. خمیده و تحت فشار باشیم. در حالی که ما نیز مانند کمان نیاز داریم که گاه بدون زه باشیم و استراحت کنیم. تا بتوانیم در مواقع ضروری هنگام فعالیت از نیروی خود استفاده بهتری نماییم. 12- بیاید زمانی که در سکوت نشسته ایم به جهانی بیندیشیم که بسیار همانند این جهان است، اما ازتمامی آشفتگی ها رهاست. جایی که همه چیز درمسیر صحیح خود و درزمان درست قراردارد. هنگامی که چنین تصور کنیم، حضور کامل خداوند را درمی یابیم که همچون رودخانه ای جاودانه در زندگی ما جاری ست. 13- ما برای رشد در زندگی درونی یا همان زندگی معنوی نیازمندیم که دنیای سرشار از هیاهوو تنش بیرون را، هرچند برای مدتی کوتاه ترک کنیم.سپس هر روز باید زمانی حداقل یک ساعت را در سکوت بگذرانیم. در بیشتر موارد شاید ابتدا یک ساعت نشستن دشوار باشد. پس بهتر است که تمرین سکوت را حدود یک ربع ساعت و چهار بار در روز انجام دهیم. 14-درباره حرمت و قداست طبیعت هیچ شک نکنید. طبیعت جلوه ای قابل اعتماد و جاودانه دارد و رفتار آن با تمامی موجودات زیبا و خیرخواهانه است. طبیعت، مظهر بخشندگی ست و دست خدا حقیقتا در آن آشکار است. سعی کنید غبار کشمکش های روحی و دلتنگی های خود را گه گاه در جویبار طبیعت شست وشو دهید. 15-در طول زندگی به نشانه هایی بر می خورید که مسیری را که باید در آن حرکت کنید به شما یادآور می شوند. اگر به آنها توجه نکنید، انتخاب هیا بیهوده ای انجام می دهیدو دچار تیره بختی می شوید.اما اگر متمرکز باقی بمانید، درس هایتان را می آموزید، زندگی خوب و پرباری را طی می کنید و مرگ خوبی نیز خواهید داشت. 16-هرگاه درک کردیم که توان ما در برابر مشکلی به انتها رسیده است و نمی توانیم راه درست را بیابیم، باید آن را به خداوند بسپاریم. در این هنگام حتما پاسخ خدارار هرچند به شکل نشانه ای کوچک دریافت خواهیم کرد و زمانی که پاسخ او رسید نباید به جا آوردن شکرش را از یاد ببریم:«خدایا جلال و شکوه از آن توست» 17- هر چیزی در دنیا آغاز و پایانی دارد. هرموجود زنده ای باید روزی بمیرد و این بنیادی ترین قانون طبیعت است. پس چرا باید آرامش عزیز از دست رفته ای را باشیون و ناله های دلخراش برهم بریزیم. اگرچنین کنیم نشانه آن است که چیزی قانون طبیعت نمی دانیم. با انجام کارهای خیر و نثار آنها برای آن عزیز می توان آرامش دست یافت. 18- خداوند، حکیم و داناست. هنگامی که همچون کودکان به اسباب بازی راضی هستیم، او ثروت،لذت و ... را به ما ارزانی می دارد و آنگاه می پنداریم نیازی به خدا نداریم. اما برخی این وابستگی های کوچک دلخوش نیستند و پیوسته فریاد بر می آورند: «خدایا، من به تو نیاز دارم!تورا می خواهم!» و خدا به سوی آنان خواهد آمد و خودرا بر آنها پدیدار خواهد کرد. 19- حتی می توانی از جویباری کوچک بیاموزی که همچون خدمت گزاری خاموش به دوست و بیگانه یکسان خدمت کنی.بیشتر اوقات آموزگار همه مایکی ست، اما هرکس متناسب با استعداد و ظرفیت خود از آن می آموزد. در مدرسه زندگی آن روز که درس جدیدی نیاموزیم، روزی هدر رفته است. 20- هرگاه اسیر چنگال دلهره و تنش هستید به یاد بیاورید که خداوند جهان را، پیش از آن که شما در آن زاده شوید می گرداند و پس از آن که آن را ترک کنید هم خواهد گرداند، پس آیا بهتر نیست گردش کارهای جهان را زمانی که در آن به سر می بریم به خدا وا گذار کنیم؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط آزاده
|
1-ما روحیه کودکی را از دست داده ایم . کودک بودن، یعنی کنار گذاشتن هر گونه انتقاد و ایراد جویی، لذت بردن از زندگی، سهیم شدن در همه خوبی ها با دیگران ، عشق ورزیدن و خندیدن. ما تصور می کنیم که بالغ شده ایم و دیگر نیازی به آغوش پرمهر مادر نداریم . اما لازم است که دوباره کودک شویم و با همه دوست و مهربان باشیم، نه ایرادجو و وحشت زده. 2-خدایا، متبرکم گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم. به همه عشق بورزم، حتی کسانی که مرا دوست ندارند، درکم نمی کنند، به من آسیب رسانده اند، از من بد گفته اند و ازمن بهره کشی کرده اند. باداکه در هم شرایط و موفقیت های زندگی بخندم و بدانم که در هر چه روی می دهد، رحمت تونهفته است. 3- هنگامی که روزی را آغاز می کنید، در جست و جوی کسی باشید که به نوازشی محبت آمیز، کلامی تسلی بخش یا پیامی تشویق کنند نیاز دارد. زندگی های پیرامون خود را با مرهم عشق و مهربانی نرم کنید.درخشش یک لبخند،همچون خورشید می تواند روحی ار افسرده و دگرگون کند. 4- درقلب انسانها دری وجود دارد که فقط از درون گشوده می شود. ما انسان ها هستیم که می توانیم دررا از درون بگشاییم و اجازه دهیم که خدا وارد شود. در تمامی سالهای عمرمااو بیرون خانه قلبمان استیاده است و برد در می کوبد و اجاره ورود می خواهد چه هنگام این دررا به روی او خواهیم گشود؟ 5- خدا را با هرنامی که برای شما دلنشین است بخوانید. او بی نام است. هرچند قدسیان او را با اسامی بسیار می نامند. با اسامی و اشکال گونا گون آن یگانه ورای نام وشکل کلنجارنروید. خودر را باهمان که برایتان خوشایند است پیوند دهید. و بگذارید دیگران نیز با آن که برایشان دلپذیر است. پیوند برقرار کنند. چون تمامی اشکال ونام هابه سوی او رهنمون می شوند. 6-ما در دنیایی آکنده از صداهای ناهنجار زندگی می کنیم. این همهمه ها همچون غباری به روح ما می چسبد، باید آنهارا در دریای سکوت بشوییم. سکوت پاک می کند،التیام می بخشدو نیرومند می سازد. سکوت آشکار می نماید و مارا با خودمان رو به رو می کند. 7-زمانی که با دشواری و خطر، توهین و رسوایی یا بیماری و مرگ رویارو می شویم باید بدانیم که این گونه تجربیات بدون هدف سرراه ما قرار نمی گیرند و بزرگ ترین آموختنی این رویدادها بازگشت به سوی خداست که همه چیز به وجود او بستگی دارد. اگر فقط به خداوند اعتماد کنیم، او علاوه بر آرام کردن گرداب حوادث به قلب های ما نیز آرامش می بخشد. 8-می گویند شیطان دو ترفند اساسی در به زانو در آوردن آدمی دارد که یکی از آنها نومیدی ست.زیرا زمانی که مایوس می شویم، دست کم مدتی نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم ومفید باشیم. ترفنددیگر، تردید افکندن در وجود انسان هاست تا رشته ایمانشان که آنها را به خدا پیوند می دهد، گسسته شود. پس مراقب باشیم که فریب این دو ترفند شیطان را نخوریم. 9-به راستی که دشوارترین کار شناخت خویشتن است، آن خویشتن حقیقی و واقعی خود! چنان چه سقراط به مریدی که راه درازی را برای یافتن او طی کرده بود،گفت: «تو اشتباه آمده ای برادر من، باور کن من خود سال های سال در جست و جوی سقراط بوده ام، اما هنوز موفق نشده ام که اور بیابم» 10-در تاریکی شب هنگامی که هم خوابیده اند، من محبوبم را می خوانم و او به سوی من می آید. محبوب من با گام هایی نرم و بی صدا می آید. دلارامم همیشه می آید و من با او درد دل می گویم و اوبا من حرف می زند. با داشتن چنین معبودی دیگر به هیچ چیز نیاز ندارم. او همه چیز من است. به راستی که آن واحد یگانه در همه چیز حضور دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط آزاده
|
آزاده می خواست نگوید نثرش و کلامش در دلش بماند ولی آنقدر دلش گرفت که نثرش که محرم ترین کس برای در دلهایش بود نتوانست ارامش کند و ان را با شما در میان گذاشت و سخنم گویای این دل دریا زده است
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3  توسط آزاده
|
تقدیم به او از من گذشتم تا به مابرسم ولی حالا به من رسیدم تو من بودی چرا تورا جدای از خودمی دیدم چرادل دلهایم را که من نیمه هستم را باور نمی کردم چرا جای خالی تو برای من عادت شده بود من وتو را باهم از بهشت ساختگی زندگی رانده اند رنگ ولعاب زندگی من وتو را از هم دور ساخت ابرهای مصلحت خورشید وجودت را ازمن پنهان کرد دریای دلم را ارام می پنداشتم نمی دانستم که این آرامش قبل از طوفان کامل شدنم است به امید معجزه به امید باران در کویر زندگی به امید شبنم در شب تار به امید گلستان آتش ابراهیم به امید پلهای پشت سر که ویران نشوند به امید پرواز مرغ زندگی در اسمان لایتناهی به امید اینکه جغد شوم مصلحت خبر خوش زندگی را بسراید به امید زنده ماندن در دریای پر تلاطم زندگی من و معجزه برای من ولی چشمانم از خیره برآسمان شدن کورشد برخود لرزیدم هیچ برگی برای شبنم نبود هیچ آتشی برای ابراهیم برپا نشد قدمی بر نداشتم ماندم و ساکن ماندم محال تر از محال را خدای خود می خواهم و این جغد همیشه لال خواهد ماند زندگی بدون نفس عشق چگونه در دریا شنا خواهد کرد آزاده
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3  توسط آزاده
|
به نام او برای روشنایی است که می نویسم اگر همیشه وهمه جا تاریک بود هرگز نمی نوشتم خداوندا روزهای من چون شعله های آتش زبانه کشیدند وخاموش شدند ولی در روشنی آن ها چهره ی تو را دیدم وتو مرا شعری چند آموختی که ازما به یادگار خواهد ماند مرحوم بیژن جلالی افق روشن روزی دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کم ترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یی ست وقلب برای زندگی بس است روزی که معنای هرسخن دوست داشتن است تاتو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تامن به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم روزی که هرلب ترانه یی ست تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی ومهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوتر های مان دانه بریزیم ومن آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم. از مجموعه هوای تازه احمد شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط آزاده
|
معجزه ها پیرامون ما رخ می دهند، نشانه های خدا راه را به ما نشان می دهند، فرشتگان تمنا می کنند صداشان را بشنویم _اما،از آن جا که آموخته ایم که قواعد و فرمول هایی برای رسیدن به خدا وجود دارد، به هیچ یک از این پدیده ها توجه نمی کنیم. نمی فهمیم که او جایی است که ورودش را روا بدارند. مراسم سنتی مذهبی بسیار مهم است:باعث می شود در تجربه گروهی نیایش و ستایش، با دیگران سهیم شویم. اما هرگز نباید از یاد ببریم که یک تجربه روحانی، فراتراز هر چیز، یک تجربه عملی از عشق است. و در عشق قانونی نیست.شایدسعی کنیم از قواعدی پیروی کنیم. دل مان را مهار کنیم، برای رفتارمان تدبیری در نظر بگیریم_اما تمام این ها یاوه اند. دل تصمیم می گیرد، وتصمیم دل است که مهم است. همه ما تاکنون این را در زندگی تجربه کرده ایم. همه ما، زمانی اشک ریزان گفته ایم:«به خاطر عشقی رنج می بریم که ارزشش را ندارد.» رنج می بریم،چون فکر می کنیم بیش تراز آنچه می گیریم،می دهیم.رنج می بریم که عشق مان درک نمی شود.رنج می بریم چون نمی توانیم قواعد خودمان راتحمیل کنیم. تعارض های بسیاری که برای یافتن بخش دیگرخود،گرفتارشان می شویم.دیریا زود باید برهراس های خود غلبه کنیم_چرا که طریق روحانی از تجربه روزانه عشق ساخته می شود. توماس مرتون راهب گفت:«زندگی روحانی در عشق خلاصه می شود.به خاطر نیکی کردن،یا کمک کردن، یا حمایت از کسی عشق نورزید.در اینصورت، همنوع خودرا چون شی ای ساده انگاشته ایم، وخود را اشخاصی خردمند وسخاوتمند،این هیچ رابطه ای با عشق ندارد. عشق یعنی با دیگری یگانه شدن،و جرقه خدارا در دیگری یافتن.» پائولوکوئلیو کتاب: کنار رود پیدرا نشستم وگریستم
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 2  توسط آزاده
|
|
|
![]() | ![]() |
![]() |
![]() |
تربیت مربی کرج وبارش برف