تبليغاتX
شریعتی در تنهایی من

من می خواهم عروس بشم

عروسی که بختش مثل لباسش سفید باشه

و زندگیش مثل حنا سبز باشه نوای زندگیش مثل عروسیش شاد باشه آدماش مثل مهمونا شاد باشن  بچه ها بدون سرزنش برقصن و بخندن همه زیبا باشن همه روشن همه نورانی یعنی میشه? من می خواهم عروس زندگیم بشم و حتی اگه سیاه باشم لباسم منو سفید کنه مثل وقتی که داماد میاد اگه مرگم بیاد شاد باشم که منو می خواهد ببره یعنی میشه منم عروس بشم

همه بخوان مثل بچه ها ، که مثل عروس بشن و  لباس سفید تنشون کنن یعنی میشه آدما از سفید تقلید بکنن یعنی میشه لباس سیاه کسی نپوشه یعنی سمبل بشه لباس عروس مثل عروس زیبا باشی خندون شاد همه مثل تو شاد باشن چه خوب میشد اگه زندگی همش عروسی بود مرگ برامون بردن عروس بود اشک مادر برای عروس فقط به خاطر اینه که سرای عروس عوض میشه اشک میریزه که توی این سرا نیست ولی میدونه که توی اون سرا کنار نهرش تو آرامشه  کارت عروسیه ما سنگ قبر ماست که به ما میگه شما هم دعوت شدین  کادوی عروس خرمای بهشتی  تورو خدا نکنه که کادو نیارین نکنه که به بچه ها ندین  نکنه دل کسی بشکنه پاتختی من پیشه همه عروس های دیگه است بیاین اونجا نوای بهشتی رو برام زمزمه کنید فرشته ها می رقصند از اینکه دوباره دارن عروس میارن

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 10 |
نفت گران است و خون جوانان ما گرانتر

تفرقه نندازی و حکومت کنی هنر است

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 10 |
چرا من بازیگر فیلمهای سیاسی دیگران شود؟ تا فیلم آنها پرفروش تر شود و صفهای سینماهای آنان را طویلتر کنم چرا؟ چرا من تماشاچی فیلمهای سیاسی آنان شوم تا با احساسات من بازی کنند و ناخودآگاه برایشان هورا بکشم چرا مرا هیپنوتیزم سیاسی کردن و ناخودآگاه آنچنان که آنان خواستند عمل کردم وحال بیدار شدم افسوس!!!
+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 11 |

زمونه سلام

سنگ صبورم من میشی

چرا همچی عوض شده چرا؟

چرا حالا قصابیها ترازوشون ، ترازوی مثقالی شده

چرا حالا زرگرها ترازشون،ترازوی قصابی شده

چرا حالا بچه ها ، مترسک پدرها شدن

چرا حالا صداقت ، معنا نداره

چرا حالا حسین ، تزئین دیوارها شده

چرا حالا حق دیگه ، خنده دار شده

چرا حالا فاصله زمین و آسمون زیاد شده

چرا حالا استاد ، از چوب شاگرد میترسه

چرا حالا اخم دختر ، ترس رو تو دل مادر میندازه

چرا حالا دیگه از سیب بهشتی خبری نیست

چرا حالا علم شده سیر کردن شکم

چرا حالا روضه ها مهمونی هر خونه ای شده

چرا سنگ صبور تریبون رسانه ها شده

چرا چهار دیواری آدما سرگرمی آنتن  ها شده

چرا حالا محبت دیگه کلمه یادش بخیر شده

چرا چراغ خونه ها تزئین مسجدا شده

چرا حالا دین داره از پنجره فقر بیرون میره

چرا خونه خدا ویلای شمال آدما شده

و خدایا یاد کردم تورا که مرا یاد کنی ازدست این همه چرا ،مرا نجات دهی

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 10 |
ای بچه های پاپتی  دور شین و کور شین همتون   زنده به گور شین همتون

تو شهر مون مهمونیه   مهمونی اعیونیه   دنبک و تنبور می زنن  طبلک و شیپور میزنن

نیفته چشام بهتون نشنوه گوشام صداتون

ای بچه های پاپتی  دور شین و کور شین همتون   زنده به گور شین همتون

تاوقتی جشن قیصره دس به سپیدی نزنین دس به سیاهی نزنین

مهمون داره بدش میاد لرزه به گنبدش میاد ای بچه های ناز نازی

نیاد صدای حرفتون  صدای حرف تلختون  نگین که قحط گندمه   گشنگی مال مردمه

نگین که مرگ فراوونه   زندگی اینجا ارزونه  آسه بیاین  آسه برین تا دیو شاختون نزنه

لقد به طاقتون نزنه تو شهر کلاغ فراونه تو هر سوارخی پنهونه اگه کلاغابدونن

دیو و خبردار میکنن دیوه می آدسراغتون  زهر میریزه تو آش تون

     سیاوش کسرایی

 

 

  

 

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 1 |

دگر نامه ی تو باز شد      مستی ام از نامه ات آغاز شد

نام خدا زیور آن نامه بود   من چه بگویم که چه هنگامه بود

بوسه زدم سطر به سطر تورا  تا که ببویم همه عطر تورا

سطر به سطرش همه دلدادگیست عطر جوانمردی و آزادگیست

بار دگر حال مرا خواستی  بی تو چه گویم که مرا حال نیست

مرغ دلم بی تو سبکبال نیست  هر چه که خواند دلت تو تنگ بود

بی تو از این خانه دل شاد رفت  رفتی و باز امدن از یاد رفت

                     مهدی سهیلی

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 1 |
سلام به دوستان مهربانم

خیلی وقت بودکه از وب لاگ نویسی کناره گیری کرده بودم ولی باز به سنگ صبورم سری زدم

و گلایه ها وشکایتها و نامهربانیها و بی فاییها و ...

به قول دکترشریعتی دوس داشتن ازعشق برتر و به من ثابت شدکه در این زمانه از عشق واقعی خبری نیست 

ببخشید سال نوروبهتون  تبریک میگم امیدوارم پر از تجارب خوب وموفقیت های ماندنی و اثر گذارباشه

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 0 |
الا یا ایها الساقی ادکاسا وناولها                  که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

به بوی نافه ای کاخر صبازآن طره بگشاید       زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 15 |
تا زنده ای زندگی کن سالها به اجبار خواهی خفت
+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 2 |
درگذشته جسم را به بردگی می کشیدند اما اکنون اندیشه را

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 2 |


Powered By
BLOGFA.COM